4  - نیست­انگاری و ابرانسان

این نوشته مرتبط است با مبحث «فلسفه فردریش نیچه»

«شما ای عالی­ترین انسانهایی که چشمان من دیده است! این تردید من نسبت به شماست و خنده­های پنهانی من: گمان می­برم شما ابرانسان مرا - یک شیطان - نام خواهید داد» (چنین گفت زرتشت، فصل ۲).

به بیان ساده، نیچه معتقد بود مدرنیتهْ انسان عصر او و اعصار آینده­اش را به وادی نیست­انگاری خواهد کشاند. چرا که انسان مدرن عمیقاً در پی معنای زندگی فریب می­خورد و اسیر ناامنی عقیدتی می­گردد و در نهایت حس «عبث بودن» به او دست می­دهد (ر.ک: اراده­ی معطوف به قدرت، قطعه ۱۲). باور انسان مدرن به سمت پوچ و بی­ارزش دانستن هستی میل می­کند. او تمایل دارد مباحثی را که انسان عصر سنّت با ایمان قلبی درک می­کرد با عقل خویش بسنجد و از اینرو «موهوم» پدیدار می­گردد. «... ما در حال از دست دادن مرکز ثقلی هستیم که به برکت آن زندگی می­کردیم» (همان، قطعه ۳۰). کلیت هستی مبدل  به توهم می­شود و او ایمانش را بر غایت حیات از دست می­دهد. از جانب دیگر، اخلاقیات ضعف و ذبونی که بر مدار حق ترحم پایه­گذاری شده­اند آنچنان انسان را در ورطه­ی انحطاط غرق خواهند کرد که نیست­انگار شود (ر.ک: دجال، قطعه ۷). «رحم انسان را به نیستی ترغیب می­کند!» (همان).

در باور نیچه، اینچنین نیست­انگاری متولد می­شود. به تدریج این اندیشه حاکم می­گردد که هیچ «راست و حقیقتی» در کار نیست. «آدمی هنوز دنباله روی آن خوی قدیمی است و اقتدار دیگری را جستجو می­کند که بتواند نامشروط سخن گوید و فرمان اهداف و تکالیف را صادر کند» (اراده­ی معطوف به قدرت، قطعه ۲۰). در دوران حاکمیت عقل چنین اقتداری پدید نمی­آید.

نیست­انگاری از نگاه نیچه دو وجه دارد: معرفت­شناسانه و اخلاقی.[1] نیست­انگاری معرفت­شناسانه در پی آن است که ارزشهای و حکمیتهای عقلی برخاسته از نگرش سقراطی را شدیداً به چالش بکشد، چنانچه خدای دیونیزیوسی بجای خدای آپولونی قرار گیرد. نتیجتاً نیست­انگاری اخلاقی مطرح می­شود که معتقد است می­بایست تمامی ضدارزشهایی که در قالب ارزش در اخلاقیات کنونی بشر رخته کرده­اند را زدود. بشر نیازمند اخلاقیات جدیدی است.

چنانچه فلسفه­ی فردریش نیچه را به سه بخش مساوی تقسیم کنیم؛ یک بخش آن به مسأله­ی «ابرانسان» یا انسان برتری مرتبط می­شود که او با تمامی فرضیات اخلاقی و نظریات متافیزیکی مرتبط با نفس و اراده درصدد آفرینش و تربیت او بود. نیچه قهرمان­گرا بود و از جمعیت فاصله می­گرفت؛ در زندگی شخصی نیز به تنهایی و انزوا خو گرفته بود. گاهاً رنج میلیونها انسان را که «متوسط­الحال» می­نامید به اندازه­ی درد یک قهرمان یا رهبر بزرگ نمی­دانست. معتقد بود رنجهای انسانهای کوچک به هیچ عنوان در مقابل رنجهای انسانهای بزرگ ارزشی ندارد و نباید به آنها اهمیت داد.

ابرانسان نیچه از هر حیث به گمان این فیلسوف جنجالی ممتاز است: تن­آسایی برایش لذت­بخش نیست و آن در کار او رخنه­ای وارد نمی­کند که مرد جنگ است و قدرت­طلب، به اخلاقیات ضعفا اعتنایی نمی­کند و ضعیف را بابت زبونی نمی­بخشد، حرمت به نفس (و عزّتِ نفس) برایش بسیار مهم است و اجازه­ی پایمال شدن غرور یا خوار شدنش را نمی­دهد، تمامی اعمال و افکارش برگرفته از «فرهنگ عالی» می­باشد، بغایت تیزبین و خردمند است، «انسان باید دوراندیش، روشن، و به هر بهایی درخشان باشد: هرگونه تسلیم در برابر غریزه­ها، در برابر ناخودآگاهی، انسان را به پستی می­کشد-» (شامگاه بت­ها، مشکل سقراط، قطعه ۱۰). «تمامی آنچه تاکنون در انسانْ بزرگ نامیده شده است، با فاصله­ای بی­نهایت بعید در زیر [ابرانسان] قرار دارد.» (چنین گفت زرتشت [توصیفی][2]، قطعه ۶). او اجازه نمی­دهد توهمات برخاسته از استدلالهای ناقص ذهنی فریبش دهند.

چرا یک چنین شخصیتی تاکنون پا در عرصه­ی گیتی نگذاشته است؟ پاسخ نیچه چنین است: «از چنین انسانی غالباً ترسیده­اند و او تاکنون عملاً موجودی بوده است که می­باید از او ترسید - و به دلیل همین ترس، گونه­ی مخالف او اراده شده و پرورش یافته و به دست آمده است: حیوان رام، حیوان رمه...» (دجال، قطعه ۳).

*****

با تمامی این تفاسیر، آیا ما می­توانیم ادعا کنیم که نیچه را فهمیده­ایم؟ پاسخ او بر این پرسش یک «نه!» پژواک­دار و بلند است.      



[1]. محمود خاتمی - فیلسوف برجسته­ی ایرانی

[2]. رجوع شود به پاورقی شماره­ی ۳ مطلب «زندگانی و زایش تراژدی»

چاپ مطلب