انسان متجدد، انسان خام!
«... زمانی که لیبرالیسم در اروپا گل و میوه میداد، ما از آن محروم بودیم و اصلاً درکی از آن نداشتیم. اکنون که به پیری رسیده و علیل و بدخلق و خشن و سودایی مزاج شده است، ما به حرفهای خوش ظاهر متعلق به گذشته یا صورت انتزاعی آن دل خوش میکنیم.» رضا داوری اردکانی
الف) در ذهن مشرقی عام، غرب مصادف با تجدد (مدرنیته) است بطوریکه حتی میتوان هر دو را مترادف یکدیگر انگاشت (غرب=مدرنیته): حال اینکه این مدرنیته خود خالص نیست. منشوری است متضاد از مفاهیم پیچیده، ناهمگون و متکثر. منشور ناتوان و درهم مدرنیته از هر سو محصول قیام انسان غربی علیه آسمانها در طی چهار-پنج قرن گذشته است. قیامی که توانا را ناتوان ساخت. انسان با سر بر گرفتن از متافیزیک جهان کهن سر در آخور همنوعانش فرو برده و کرامت الهی خود را به کرامت مداوماً لگدمال شوندهی انسانی نازل کرده است. مادر طبیعت از اینکه مدار عدالتجویی متداول آدمی باشد آنچنان که در تمدنهای باستانی یونان و مصر و پارس و چین بود مبدل به مادهای بیروح و جان گشته که آدمی با دغلبازیهایش آنرا به هر نحو و شکل که میخواهد ذلیل و حقیر سازد. در این حین مدام شعار حقوق بشر سر میدهد و خود نیز واقف است بر تلی از خاکستر سست ایستاده است. حقانیت مطلق طبیعت و خدای طبیعت را نادیده گرفته از به اصطلاح حقوق تهی از معنای خود دم میزند. چنانچه هراکلیتوس بینوا این سخن سخیف مارکس را که «فلاسفه تاکنون جهان را تفسیر کردهاند و حالا نوبت تغییر جهان است» میشنید اصولاً در مسیر تفلسف مارکس شک عمیقی روا میداشت. او و دیگر یونانیان میدانستند که طبیعت، مدار عدالت ازلی است بر بستر نسبیت تام و حال اینکه انسان میبایست که برای رفاه حال خویش هم که شده اسیر جبر طبیعت و خدای لایزال آن باقی بماند.
ب) حقوق بشر: چه واژهی نهیف، سخیف و مضحکی است حقوق بشر – این قانون اساسی پر نقص جهان مدرنیته - وقتی بشر اصولاً حقی بر پهنه گیتی ندارد. او جز اینکه محکوم باشد به شرایط هیچ ندارد. تمام هستی او نیستی در برابر شرایط است. انسان هرچه شود و هرچه کند اسیر جبر باقی خواهد ماند. جهان کهن با قوت تخدیر منبعث از هزاران سال فراز و نشیب تکامل متافیزیک، خود، آدمی را به فرار از جبرها خوشبین میساخت و به او ایمان ارزانی میداشت تا بدان واسطه به آسایش و آرامش رسد. او، انسان ایمانی، نیازمند حقوق مدنی نبود. انسان ایمانی عصر کهن از حداقل رفاه نسبی بهرهمند بود و همین برای انسان کفایت میکرد تا بر عرصه گیتی چون دیگر کائنات باقی بماند. جهان نوین با منشوری از ایدههای ایدئولوژیگونهی متضاد و ناهمگون، با حقوق مدنی بی پشتوانه، با اختراع کج و ناقصی به اسم انسان مدرن، ایمان کهن در انسان را به سخره میگیرد حال اینکه هر آنچه به آدمی ارزانی داشته خود سزاوار سخره گرفتن است.
ج) جهان نه با نقد سنت گلستان میشود، نه با پیروی از سنت بیکباره نابود میگردد. جهان، همین است که هست. باید تفسیرش کرد نه اینکه در جهت تغییرش برآمد.