3  - «اراده­ی معطوف به قدرت» و لذت

این نوشته مرتبط است با مبحث «فلسفه فردریش نیچه»

فردریش نیچه در باب معرفت­شناسی به چهار خطای عام در شناخت اشاره می­کند: «خطای به اشتباه گرفتن علت و معلول»، «خطای علت دروغین»، «خطای علتهای موهوم»، و «خطای اراده­ی آزاد».[1] او این چهار خطا را ریشه­ی اصلی بدفهمی­ها و نافهمی­های بشر می­داند. او می­گوید، عموم باور دارند که علت زندگی طولانی در خوراک اندک است، حال اینکه زندگی طولانی خود علتی است بر معلول آن که خوردن خوراک اندک است. یا اینکه عموم تمایل دارند علت ضعف و ناتوانی ناگهانی در فردی را وقوع یک بیماری بدانند، حال اینکه «زندگانی کم­مایه یا فرسودگی مورثی» علت است بر رخداد بیماری (که معلول می­باشد). در باب خطای دوم می­گوید: «انسان "سه واقعیت درونی" را که به نظر وی استوارتر از چیزهای دیگرند، از درون به بیرون افکند - این سه واقعیت درونی عبارتند از: اراده، روح، و "من"، انسان مفهوم "بودن" را فقط از مفهوم "من" بیرون کشید، "اشیاء" را از روی تصویر خود به عنوان دارندگان "بودن" و متناسب با تصورش از "من" به عنوان علت، طرح کرد» (شامگاه بت­ها، چهار خطای بزرگ، قطعه ۳). خطای سوم زمانی رخ می­دهد که تصور می­کنیم علت را می­شناسیم، یعنی در حیطه­ی دانسته­های خویش به دنبال علتی می­گردیم که در حقیقت موهوم است مثل بانکداری که علل رخدادها را در دانش «داد و ستد» خویش می­جوید. خطای آخر در مختار تصور کردن آدمی است وقتی اراده آزاد موجود نیست و به بیانی همه­ چیز از جبر بر می­خیزد.

دقیقاً از این خطای چهارم شناخت هستی است که یکی از تعاریف عام فلسفه­­ی نیچه مطرح می­گردد. آنرا می­توان با طرح یک پرسش به ظاهر متناقض بیان نمود. چنانچه نیچه منکر اختیار (یا اراده­ی آزاد) می­شود چگونه می­تواند «اراده­ی معطوف به قدرت» را باور داشته باشد؟ بسیاری این موضوع را جزءِ لاینحل و پارادوکس درونی فلسفه نیچه دانسته­اند. او می­گویند، همه باور دارند که کرم ابریشم آزاد است، اما اینطور نیست. او تنها آزاد است که پیله­ای دور خویش ببافد یا به این عمل دست نزند. او دارای اراده­ی آزاد نیست که دست به کارهای دیگری بزند. هرگاه خواستِ توانایی در او چیره گردد، بجای اراده کردن برای هیچ، اراده می­کند تا پیله ببافد. اراده زمانی آزاد است که اصلاً صورت نگیرد یا بی­نهایت حق انتخاب داشته باشد. پارادوکس فوق بیشتر از آنجا ناشی می­شود که نیچه نظریه­ی کامل خویش درباره­ی معرفت­شناسی را عرضه نکرد. عده­ای می­گویند فرصت نکرد و نتوانست و دیگران معتقدند اصولاً به چنین کاری اعتقاد نداشت؛ به بیان مشابه، شناخت اصیل را غیرممکن می­دانست و برای معرفت­شناسی اعتباری نمی­دید.[2] «تاریخ و علوم طبیعی برای نبرد با قرون وسطی ضروری بودند... اکنون، با هنر به جنگ معرفت می­رویم...» (فیلسوف: تأملات...، قطعه ۴۳).

مورد دیگری که می­توان از چهار خطای فردریش نیچه در شناخت نتیجه گرفت، این است که هر گونه تضاد و تقابل مابین «جهان حقیقی» و «جهان ظاهری» لاجرم بجز توهم نمی­تواند باشد. آنچه حقیقی است، همان است که هست. جهان واقع، همان جهان ممکن است که بر پایه­ی حقیقت درون خود شکل گرفته است. چرا در مرحله­ی نخست، جهان را اینگونه نمی­بینیم؟ «فهم ما قوه­ای است که در سطح عمل می­کند، یعنی امری سطحی است. آنرا امری "ذهنی" نیز می­نامند. این قوه به وسیله مفاهیم اشیاء را می­فهمد؛ به بیان دیگر، تفکر ما نوعی فرآیند دسته­بندی و نامگذاری است» (فیلسوف: تأملات...، قطعه ۵۴). شاید این موارد کمک کند تا بتوانیم معرفت­شناسی عمیقاً عجیب و به باور برخی ناقص نیچه را بهتر درک کنیم.

نیچه، به معنای کامل کلمه، ستایشگر اراده است. اراده­ی معطوف به قدرت (یا خواستِ قدرت و توانایی) تمامی هستی را در بر می­گیرد، چرا که همه­چیز در ذات خود «خواستِ توانایی» را مدنظر دارد و بقاء نیز بدین ترتیب حاصل می­آید: قدرت. البته اینجا، و در تمامی نگرشهای نیچه درباره­ی خواستِ قدرت، آزمندی و قدرت­طلبی سیاسی مطرح نمی­شود. سخن نیچه کاملاً فلسفی است. چنین اراده­ای در تمامی روابط مابین کائنات وجود دارد و هر دو چیز، در طلب تحکیم قدرت خویش بر دیگری یا غلبه بر دیگری حرکت می­کنند. انسانها مورد عیان و مشخص این تعریف هستند. هر فرد در اجتماع به مجرد برقراری ارتباط با دیگری، در جهت تحکیم قدرت خویش قدم بر می­دارد؛ حتی در ساده­ترین و خصوصی­ترین روابط انسانی، «اراده­ی معطوف به قدرت» به چشم می­خورد. و در یک کلام، تمامی رفتارهای انسانی ناشی از «خواستِ توانایی» است و شرافت، به کامل­ترین تعبیر و رساترین مفهوم، نمایش اراده­ی معطوف به قدرت است. «اراده می­کوشد به خلوص و نجابت اشرافی دست یابد» (فیلسوف: تأملات...، قطعه ۲۱). اراده همیشه هوشیار است و زمان خاموشی ندارد. هرگاه به نظر اراده­ای در کار نباشد، اراده به هیچ است تا اینکه اصلاً اراده­ای در کار نباشد. «...انسان بیشتر هیچ را اراده می­کند تا اراده نکند» (تبارشناسی اخلاق [توصیفی][3]).

اما نیچه می­گوید، هر وجود در ابتدا نیازمند انکار خویش برای دریافت قدرت و توانایی است. انسان نیز می­بایست خود را در ابتدا بی­رحمانه نقد کند تا توانا گردد. «انسان آگاه نه تنها باید بتواند دشمنانش را دوست بدارد، بلکه باید توان نفرت ورزیدن به دوستانش را نیز داشته باشد... تنها زمانی که مرا انکار کرده باشید به سوی شما باز خواهم گشت» (چنین گفت زرتشت، فصل ۱). رحم و خیرخواهی و مهربانی از جمله خصوصیات فرودستان (ضعفا) است که در چهارچوب طبیعت و ساختار بقاء هیچ جایگاهی ندارد. در عوض شجاعت و توانمندی یا خواست توانایی که بالفعل گردیده است و معادل با یک «اراده­ی معطوف به قدرت» خالص و ناب گردیده است، همان نیرویی است که طبیعت را آفریده و باعث تداوم آن می­گردد و می­بایست سرمنشاء اخلاقیات انسانی واقع شود.

نیچه آنگاه چنین می­اندیشد که، هرآنچه وجودی را توانا سازد لذت­بخش است و هرآنچه در بر دارنده­ی لذت است، قدرتمند می­باشد. «عملی که به حکم غریزه­ی زندگانی انجام گیرد، در لذت خود همه دلایل اثبات درستیش را نهفته دارد» (دجال، قطعه ۱۱). لذت از مسیر پذیرش و قبول دردها و رنج­ها پدید می­آید. لذت و درد توأمانند و بدون یکی، آن دیگری موجود نخواهد بود. کسی که جویای لذت است، بایست که درد را، که به تعبیر نیچه همان تمامیت زندگیست، پذیرا باشد.

Friedrich Nietzsche


[1]. رجوع شود به «شامگاه بُت­ها، چهار خطای بزرگ»

[2]. رجوع کنید به: مقدمه­ی مراد فرهادپور بر تعدادی از مقالات پراکنده­ی فردریش نیچه که تحت عنوان «فلسفه، معرفت و حقیقت» بسال ۱۳۸۰ از جانب انتشارات هرمس به چاپ رسیده است.

[3]. رجوع شود به پاورقی شماره­ی ۳ مطلب «زندگانی و زایش تراژدی»

چاپ مطلب