۲  - اخلاقیات توانمندی

این نوشته مرتبط است با مبحث «فلسفه فردریش نیچه»

«فلسفه شکلی از ابداع هنری است» (فیلسوف: تأملات...، قطعه ۵۳).

چنانچه فردریش نیچه امروز در میان ما بود، شاید نخستین عبارتی که راجع به اخلاق بر زبان می­آورد، چنین می­بود: جهان (همچنان) در عصر انحطاط اخلاق است. «نوع انسان به خودی خود در مسیر درست نیست، و مطلقاً تحت هدایت الهی قرار ندارد، و در زیر دقیقاً مقدس­ترین مفاهیم ارزشی او، بیشتر غریزه­ی نفی، فساد، و غریزه­ی انحطاط به شکل اغواگرانه­ای فرمان رانده است» (سپیده­دم [توصیفی][1]، قطعه ۲). او باور داشت که پس از غلبه­ی مسیحیت بر رُم، اخلاقیات بشر به وادی انحطاط و ضعف وارد شد. پیش از آن و در اعصار حکمرانی یونان و رُم باستان، آنچه در حقیقت بر اذهان و وجدانهای اخلاقی حاکم بود، به نوعی اخلاق فرادستی (توانمندی) یا «اخلاق خواجگان» بود. نوعی از روابط قدرت که در آن ترحم، خیرخواهی، نوع­دوستی و مهربانیِ بی­دلیلْ جایگاهی نداشت، در عوض، شجاعت، دلاوری، شادابی، ماجراجویی، زمختی ­طبع و امثالهم فضایل اخلاقی بحساب می­آمدند که در منظومه­ی اخلاقیات اعلای نیچه نیز فضیلت بحساب می­آیند.

شاه­بیت سخن نیچه در مبحث اخلاق این است که در زمانه­ی ما، که از هزاره­ای قبل آغاز شده است، ترس و ترحمْ زیربنای اخلاق انسانی در جوامع بشری را تشکیل داده است که مصداقی است بر آنچه وی اخلاق فرودستی (ضعف) یا «اخلاق بندگان» می­نامد. او مسیحیت را باعث چنین چرخشی در اخلاقیات معرفی می­کند و بویژه بر خصایلی که مسیح ترویج می­کرد، می­شورد و پیامبر نامبرده را چند جا در لابلای آثارش «ساده­لوح» و مکتبش را «رقت­بار» خطاب می­کند. در اواخر عمر یادداشتهای خویش را عمدتاً با نام «دجال» (ضدمسیح) امضاء می­کرد و به همین نام، اثری در خور توجه دارد. پیداست که بویژه در امر اخلاق، او بسیار ضدکانت بود و باور داشت او تماماً در توجیه مسیحیت قلم زده است و به تثبیت اخلاقیات نرمخوییِ آن یاری رسانده است. نیچه اخلاقیاتی را می­پسندید که از رنج و سختی حاصل آید. اینچنین که می­گفت: «ترحم اثری ملال­آور دارد. انسان زمانی که رحم می­آورد، قدرت خویش را از دست می­دهد» (دجال، قطعه ۷).

اعتقاد نیچه در باب اخلاق این است که بطور کلی اخلاقیات، مصنوعی و خارج از روابط طبیعی در هستی (کائنات) می­باشد، اما چنانچه بخواهیم برای بهزیستی اجتماع یا پدید آوردن یک اجتماع نمونه به اخلاقیات رجوع کنیم، آنگاه می­بایست از اخلاق فرادستان بهره بگیریم. اخلاق فرودستان عین بی­اخلاقی است. به باور او انسان خودپرستی که همدردی نمی­کند، قابل ستایش­تر است تا کسی که با همدردی با دیگران در جهت انکار ترس خود بر نمی­آید، چرا که ریشه­ی ترحم در ترس و زبونی است، و خودپرستی به خودی خود نمی­تواند مذموم باشد، چرا که از منیّت نفس و زایش فردیّت سرچشمه می­گیرد.

و اما ریشه­ی اخلاق فرادستان از کجاست؟ نیچه انگشت اتهام خود را به سمت سقراط نشانه می­گیرد و او را نخستین فردی در تاریخ معرفی می­کند که منشاء اخلاق را با زیرکی از عقلانیت به غریزه و طبیعت آدمی گره می­زند و اخلاقیات فرودستی اینگونه متولد می­­گردد. «آنچه ... با ستایش و نکوهش خویش، خویشتن را بزرگ می­دارد و خود را نیک می­نامد، غریزه­ی انسانی است که حیوانی گله­ای است...» (فراسوی نیک و بد، قطعه ۲۰۲). بنابراین عقلانیت مبرا از غریزه میل به اخلاق فرادستی دارد. این حالت شرافت بکر است. یعنی تنها شریف است که اینچنین سنجش اخلاقی صورت می­دهد، پس عقلانیت برگرفته از شرافت رمز دریافت اخلاقیات فرادستی است.

با این مقدمات می­توان به تعریف «نیک» و «بد» رسید: هر آنچه حس قدرت را در انسان تشدید کند و همزمان خواست توانایی (یا اراده­ی معطوف به قدرت) را فزونی بخشد «نیک» است و در مقابل، هر آنچه از ناتوانی حاصل آید «بد» است (ر.ک: دجال، قطعه ۲). بدین ترتیب نیکبختی و سعادت را می­توان تداوم احساس حاصل از عمل نیک دانست. «نخستین اصل بشر دوستی» می­بایست بر نابود کردن «ناتوانان» باشد چرا که آنان مثال تباهی هستند؛ همدردی با تباهی زیان­بخش­ترین اعمال است (همان).

او به راستی شیفته­ی فرهنگ یونان باستان بود و معتقد بود، چنانچه ایرانیان در نبرد با یونانیانِ پراکندهْ پیروز می­شدند، امثال سقراط و افلاطون و ارسطو یا مدافعان سرسخت «حقیقتِ ثابت و ازلی» پدید نمی­آمدند و امثال همان شکّاکان که «فلاسفه­ی واقعی» خطابشان می­کند، به حیات فکری خویش ادامه می­دادند. «من سقراط و افلاطون را چون نشانه­های فساد، و همچون عوامل از هم پاشیدن یونان، و یونانیانی دروغین، و ضد یونانی [در زایش تراژدی] بازشناختم» (شامگاه بُت­ها، مشکل سقراط، قطعه ۲). نیچه بسیار شبیه با هراکلیتوس باستانی بود، و جمیع شکّاکان (فلاسفه­ی پیش از سقراط بجز فیثاغورس) را می­ستود. با ظهور سقراط و به تدریج چنان چرخشی در حیات فکری یونان پدید آمد که ابتدا اخلاق فرودستی حاکم گردید و سپس در بستر مناسبات اجتماعی آن، مسیحیت یا بگفته­ی او «دروغ مقدس» پدید آمد.  

Friedrich Nietzsche

[1]. رجوع شود به پاورقی شماره­ی 3 مطلب «زندگانی و زایش تراژدی»

چاپ مطلب