این نوشته مرتبط است با مبحث «فلسفه آرتور شوپنهاور»

«این جهانی که در آن بسر می­بریم و وجود داریم، برحسب ماهیت کلی­اش، یکسره اراده و همزمان یکسره تصور است» (جهان به مثابه­ی اراده و تصور،  قطعه ۲۹).

شوپنهاور بزرگترین مخالف آراء و نظرات کانت تا به زمان خود بود. او همچنین با عقاید فیخته و هگل سر ناسازگاری عمیق داشت. شوپنهاور معتقد بود فیخته، شلینگ و هگل «هجویات» خود را با زبانی غامض طرح کردند در حالی که فلسفه وظیفه دارد ساده­نویسی و روشن­گویی را در اهداف خود دنبال کند، از اینرو آن سه را «شارلاتان» می­نامید. تنها اشتراک مبانی میان تمامی آنها را می­توان اعتقاد بر نقصان بزرگ عقل در شناخت ماهیت اشیاء دانست. این مهم، سر تیتر فلسفه­ی آلمان در سده­ی نوزدهم بود و در حقیقت، عرض اندامی جانانه بود در مقابل مکتب تجربه­گرایی انگلیسی.

به فلسفه­ی آلمان که بازگردیم، کانت و شوپنهاور، هر دو معتقد بودند با عقل تجربی نمی­توان به شناخت ماهیت و آغاز هستی رفت. از اینرو دانش پیشینی (a priori) نیاز است. خرده­ای که شوپنهاور بر کانت می­گرفت این بود که او در تمایز «پدیدار» از «شیء فی­نفسه» آنقدر که باید به کنکاش ریشه­ها نپرداخت و شناخت انتزاعی را از شناخت ادراک آنچنان مجزا نساخت تا بدین نتیجه برسد که شیء فی­نفسه درون پدیدار است و جهان بجز پدیدار هیچ نیست. آنگاه می­بایست در می­یافت که شی­ء فی­نفسه همان «اراده» است و پدیدار نیز «تصور» یا باز-نمود است. با چنین برداشتی شوپنهاور به فهم جهان به مثابه­ی اراده و تصور ره می­یابد.

مهمترین اثر شوپنهاور «جهان به مثابه­ی اراده و تصور» می­باشد که به دو جلد و چهار بخش توسط مؤلف تقسیم­بندی شده است. همین اثر در فردریش نیچه و لودویگ ویتگنشتاین تأثیرات عمیقی بجا نهاد و این دو به واسطه­ی شوپنهاور به عمق اندیشه­های خود راه یافتند.

بخش نخست، «جهان همچون تصور» نام دارد که در آن به بازشناسی ذهن می­پردازد. او می­گوید، از آنجا که همه چیز با ذهن حس می­شود و آنگونه که ذهن تصور می­کند، احساس می­شود، پس «جهان تصور است» یا یک باز-نمود از واقعیت است. او می­گوید، با اینکه ادراک از طریق شناخت علیت صورت می­گیرد، رابطه­ی علت و معلولی بین ذهن و عینیت وجود ندارد. پس بنابراین، زندگی می­تواند معادل با یک رویای واقعی باشد. یک نتیجه­ی جانبی این بخش آن است که جانوران هم دارای قوه­ی فهم ­می­باشند. تا به اینجا شوپنهاور همه چیز را در قالب «تصور» می­گنجاند.   

بخش دوم، «جهان به مثابه­ی اراده» نام دارد. با اینکه تا به اینجا جسم فرد در تصور خودش نیز یک باز-نمود معرفی شده بود، شوپنهاور در این بخش از اثر حجیم خود از «اراده» پرده­برداری می­کند. او می­گوید جسم فرد در تصورات خود فرد، رده­ای در آگاهی او به جا می­گذارد که با دیگر تصورات تفاوت بنیادی دارد و آن اراده است. بنابراین اراده چیزی است در وجود ما که مزید بر تصورات ما، در آگاهی ما موج میزند. «ماهیت درونی پدیدار خود [فرد]، که هم به واسطه­ی اعمالش و هم از طریق مصالح پایدار آنها، یعنی جسم وی، خود را به صورت تصور به او می­نمایاند، اراده او است» (بخش دوم،  قطعه ۲۱). مساله در این است که هر چیز برای خود اراده است، حتی عام­ترین نیروهای طبیعت. نتیجه­ای که به آن می­رسد آن است که اراده­، جوهر درونی جهان و خاستگاه کل هستی است. این اراده در فرد متجلی می­شود که همزمان فاعل شناسنده­ی هستی است.

بخش سوم، «جهان به مثابه­ی تصور و به مثابه­ی اراده» نام دارد و عمدتاً پیرو مباحث هنر و زیباشناسی بحث می­کند. تا به اینجا، جهان به مثابه­ی تصور، در کل و جزء، عینیت اراده به حساب می­آید. «هرگونه اراده­ورزی ناشی از نیاز، نقص، و لذا ناشی از رنج است» (بخش سوم، قطعه ۳۸). چرا که زندگی، در تمامیت خود و بگونه­ای ذاتی، رنج است. شاید بدین بابت است که روشنایی دلپذیرترین چیز است و نیکی از آن بر می­خیزد. هدف هنر باز-نمود مُثُل یا عالم معقول است. هنر در هر شکل تنها نمایشی از ایده­آلهای عالم معقول و انعکاس آنها در عالم محسوسات است. حال، هر آنچه بزرگترین درجه از عینیت اراده را به نمایش بگذارد برترین هنر است. به گمان شوپنهاور، معماری پایین­ترین سطح از نمود عینیت اراده در آدمی را به نمایش می­گذارد و شعر بالاترین را؛ موسیقی جدای از همه آنهاست. «اما موسیقی هنری چنان عظیم و بی­نهایت ظریف است، و تأثیرش بر روان آدمی چنان شدید است، و آدمی چنان آن را به طور کامل و عمیق و در هستی درونی­اش به عنوان زبانی کاملاً جهانی درک می­کند، که وضوح­اش حتی از وضوح خود جهان ادراک نیز پیشی می­گیرد» (بخش سوم، قطعه ۵۲). موسیقی، به معنای کامل کلمه، تنها هنری است که تجلی کامل اراده می­باشد. شوپنهاور با بررسی اشکال هنری به این نتیجه می­رسد که سراسرِ جهانِ همچون تصور، باز-نمود اراده است و بس. یعنی جهان دارای دو چهره است: چهره­ی بیرونی که تصور است و جوهر درونی که اراده است. اولی پدیدار است و دومی شیء فی­نفسه­ی حقیقی.

بخش چهارم، «جهان به مثابه­ی انکار اراده» نام دارد و مبحثی است در جهت نفی اراده و پایان زندگی یا مرگ. «اراده­ی شیء فی­نفسه، محتوای درونی، و ذات جهان است، اما زندگی، جهان نمایان، و پدیدار تنها آینه­ی اراده­اند، و بنابراین این جهان چنان با اراده همراه می­شود که یک جسم توسط سایه­اش؛ و مادام که اراده وجود داشته باشد، جهان و زندگی وجود خواهند داشت» (بخش چهارم، قطعه ۵۴). اراده مستقل از تمامی نیروهای محسوس عالم است. اراده نیرویی است فرای تمام نیروها. و همین اراده فاقد هدف و غایت است. تنها خاصیت آن تقلای دمادم است. تداوم حیات از بابت ترس از مرگ است، نه عشق به زندگی. بزرگترین خطای انسان زاده شدن اوست. نتیجتاً اینکه هر نفی اراده، خود اراده­ای است در جهت نفی و لاغیر. شوپنهاور معتقد است، در اکثر انسانها «میل به زندگی» وجود دارد و این میل خود را به صورت غریز­ه­ی حفاظت از خود در مقابل دیگران نشان می­دهد. این غریزه دارای بنیادی خودخواهانه است بدین معنی که از یافته­های دیگران برای خود به جمع­آوری توشه مشغول می­شود؛ فی­المثل دریافت سعادت برای او با ویران­سازی سعادت دیگری برابر می­شود. اما درصدی از انسانها هستند که با تأمل در ذات اراده به معمای عالم راه می­یابند، از جسم خود گذر می­کنند و در مرحله­ی بالاتری از حیات وارد می­شوند. ­

*****

دیگر عقاید شوپنهاور پس طرح چهارچوب اراده و تصور چنین است که نظام اخلاقی بشر قادر نیست تا فضیلت، شرافت و انسانهای وارسته تربیت کند؛ به همین منوال، زیبایی­شناسی بشر کنونی نمی­تواند شاعر، نقاش و موسیقی­دان تمام­عیار تربیت کند. مشکل شاید از این بابت است که فلسفه کاری بجز تفسیر هرآنچه هست نمی­کند. اخلاقیات نیز در مسیر اشتباهی قدم بر می­دارد؛ اخلاق باید بر خلاف روند زندگی گام بردارد.

چاپ مطلب