حیات آرتور شوپنهاور و چکیدهای از عقاید او
این نوشته مرتبط است با مبحث «فلسفه آرتور شوپنهاور»
آرتور شوپنهاور هلندیالاصل بود و در سال ۱۷۸۸ میلادی، دست بر قضا، در یک روز «نحس» از ماه فوریه بنا بر تقویم محلی دانتزیک به دنیا آمد. بیشتر عمر خویش را در ممالک ژرمنتبار سپری کرد. او زمانی به کرسی استادی دانشگاه برلن رسید که هگل در همان دانشگاه دوران اوج شکوفایی علمی خود را سپری میکرد. او از آنجا که ساعات درسی خود را مطابق با ساعات درسی هگل تنظیم کرده بود، پیروی نیافت و از این بابت سرخورده شد و دانشگاه را ترک گفت. سه دههی بعدی زندگی خود را در انزوا سپری کرد و به قوام آثارش پرداخت. به مذاهب شرق دور از جمله آیین بودا علاقمند شد. او هیچگاه ازدواج نکرد و صاحب فرزند نشد. میگویند، از آنجا که مادرش ترک و طردش کرد از زنان نفرت داشت. مادر شوپنهاور نیز اهل قلم بود و از دوستان نزدیک گوته بحساب میآمد. شوپنهاور را استاد بدبینی شمردهاند و از جمله خصوصیات شخصیتی متمایز او یکی وحشت و ترس بود و دیگری توهم در امورات روزانه. شاید خودکشی پدرش در دوران کودکی او باعث شکلگیری این خصایل رفتاری (یا به باور برخی رذایل رفتاری) گردیده باشد.
عصری که شوپنهاور در آن میزیست زمانهی انحطاط سرمایههای اجتماعی و بدبینی فراگیر بود. او همچون فلاسفهی هند ریشهی رنجها و بدبختیهای بشریت را در غرایز آدمی میدید و معتقد بود با پرداختن به هنر و در پیش گرفتن شیوهی مرتاضها و درویشان میتوان به نیروی غریزه فائق آمد. او دارای یک نگرش بدبینانهی فراگیر در رابطه با طبیعت انسان بود. اصولاً سدهی نوزدهم در عالم فکر و فلسفه، بگفتهی هنری اِیکن، عصر اعتقاد و طرح ایدئولوژی بود. سخن فلاسفه در این عصر پیامبرگونه بود و اعتقاد عمیقی در میان ایشان نسبت به یافتههایشان موج میزد.
او قدرت عظیمی در نیروی عشق میدید و از آنجا که حقیقت را لذتبخش و مفرح میشناخت و عشق را صاحب چنین کیفیاتی میدانست، آنرا حقیقت عالم معرفی میکرد. غریزه را مولد عشق میشناخت و هدف آنرا تولیدمثل و بقاء در انسان معرفی میکرد. به باور شوپنهاور، عشق نماد اراده به زندگیست و مابین دو انسان هرچه عیانتر باشد، نیرومندتر است. همین که عاشق در طلب معشوق زیبارو و خوشاندام است، نشان از آن دارد که عملهی طبیعت است که میخواهد بهترین و کاملترین متولد شود. شوپنهاور میگوید اگر مرد رها از بند طبیعت بود میتوانست با زن زشترو و زشتاندام نیز منافع شخصی و لذات خصوصی خود را پیش ببرد، در حالی که اینگونه نیست و هر دو مرد و زن عامل طبیعت هستند. هر انسان کسری از نوع کامل انسان است که دمادم در پی کسر دیگر خویش میگردد تا با تولید مثل گونهی کاملتری پدید آورد. بدین تعبیر عشق آنگاه پدید میآید که صفات و نواقص زوج مکمل صفات و نواقص زوجه باشد و هرچه این همپوشانی کاملتر باشد، عشق شدیدتری حاصل میآید. به میزانی که ذهن از قدرت بیشتری برخوردار باشد، غرایز بیشتر سرکوب میشوند. بطور کلی، طبیعت عامل بازدارندهای را برای جلوگیری از تولیدمثل دیوانهوار تعبیه کرده است؛ در انسان ذهن را قرار داده است و در حیوانات محدودیت فصلی را بنیان نهاده است. اینگونه هیچ جنس مذکری نمیتواند به تعداد روزهای سال از جنس مونث را بارور کند، بنابراین انفجار جمعیت صورت نخواهد گرفت.
انسانی که از درون قوّت و نیروی عقلانی دارد، به کسالت نمیگراید. چنین، کمتر به جهان خارج وابستگی دارد. شوپنهاور میگوید، عاقلان هستند که گوشهی عزلت میجویند و از این بابت است که آنان بیشتر به اصلاح خویش میپردازند، چون اصلاح فردی نیازمند تنهایی و اندیشیدن به خویشتن است. ریشهی تمامی گشت و گذارها و وقت تلف کردنها و تفریحات مادی انسانی در نیروی شهوات آدمی نهفته است - هر تفریحی که ناشی از این نیرو باشد دارای درد و ملالت پسینی است. از اینرو عاقلان به دنبال لذات معنوی هستند. دارایی و لذات مادی همچون آبشور است که هر چه بیشتر از آن نوشیده شود، احساس تشنگی بیشتر میگردد.
شوپنهاور معتقد است، عقل به آدمی فرمان میدهد که جهان را همچون جهنمی پندارد که تنها میبایست جان و تن از آتش آن دور نگاه داشت؛ هرگونه تلاش برای مبدل ساختن این جهان به بهشت برین تنها نشاندهندهی جهل انسانی است. زمان حال، تنها پایهی زندگیست. و عقل حکم میکند که در همه امور، میانهروی و اعتدال حفظ شود. آنگاه حکم عقل میانهرو و معتدل آن است که: لذات معنوی و بهرههای مادّی به تساوی رعایت شود.
اما مهمترین گفتار شوپنهاور مرتبط با اراده است که بررسی عمیقتری میطلبد و در مجال دیگری به طرح آن میپردازم.