پیشگفتاری بر شوپنهاور و نیچه


در عالم اندیشه به برخی فلاسفه بیشتر از سایرین کم لطفی شده است: آنطور که شایسته است مورد شناخت قرار نگرفتهاند. «هگل» یکی از آنهاست و «فردریش نیچه» بویژه در ایران بیش از او ناشناخته باقی مانده است. خلاصه کلام اینکه دو دیدگاه اشتباه و متناقض از او در جهان شکل گرفت: اول آنکه او را در اروپا تا همین اواخر پدر معنوی جنبش نازیسم-فاشیسم میدانستند و دوم اینکه در ایران عقاید وی را در جهت عرفان تبلیغ کردهاند. هر دو نگرش اشتباه است. سخن نیچه سیاسی نبود حال اینکه از آن بهرهبرداری و سوءاستفاده شد، همچنین عرفانی و درویشمسلکانه نبود و سوءبرداشتهای شرقگرایانه از آن تعبیر شد. چرا که او نه متدیّن بود، نه خداپرست!
چندین دهه پیش از این، محمدعلی فروغی تصمیم گرفت تا «گفتار در روش» رنه دکارت را ترجمه کند. او نیازمند آن بود که بر کتاب مقدمهای بنویسد. هرچه مینوشت، مقدمه طولانیتر میشد و از اثر ترجمهشده فزونی میگرفت. او دریافته بود که برای شناساندن دکارت به ایرانیان، میبایست ابتدا پیش از آنرا بشناساند. از یونان باستان آغاز کند، رُم و تحول مدنیّت را بگوید، وارد شدن مسیحیت را تحلیل کند، قرون وسطی و از فلسفهی مدرسی (اسکولاستیک) بگوید، تا بستر شکلگیری عقاید انقلابی دکارت را معرفی کرده باشد... قضیه همانند یک زنجیر است و کاملاً مرتبط. نتیجه آن شد که «سیر حکمت در اروپا» در سه جلد شکل گرفت و به مراتب عظیمتر از ترجمهی «گفتار در روش» گردید. او از دکارت هم عبور کرد و تا قرن بیستم را در قالب اندیشه شرح داد. اکنون دیگر، شاید نیازی به این کار نباشد که ایرانیان اهل اندیشه، دانستیها را از تاریخ فلسفه کم و بیش میدانند. همزمان، آرتور شوپنهاور به عنوان اولین حلقهی زنجیر، پیش از نیچه، ناشناخته باقی مانده است.
کمتر از شوپنهاور گفته شده است و شاهکار او «جهان به مثابهی اراده و تصور» تنها چند سال است که به فارسی برگردانده شده. هدفم بازگشایی نقاط تیره-باقی-مانده در اندیشهی فردریش نیچه است، اما میبایست ابتدا از آرتور شوپنهاور و بدبینیهای بنیادین او آغاز کنم. چیزی که از وی به نیچه سرایت کرد. اندیشهی نیچه در یک بستر خام شکل نگرفت. او در ابعاد بسیاری، کاملکنندهی نگاه شوپنهاور به جهان بود.