انسان در مقابل تغییر
انسان همواره اسیر تغییر است؛ چه اینکه در لحظه تغییر میکند و ساکن نیست و تحول میپذیرد و هم اینکه شرایط بیرونی حادث بر زندگی او مدام تغییر میکنند. هر تغییر، دست کم، مبدل شدن بالقوه به بالفعل است؛ محو شدن شیء و پدیدار گشتن شیء دیگری، همراه با بقاء ماهیت شیء بطور کلی است.
تغییر به واسطهی حرکت پدیدار میگردد که از جمله خصوصیات درونی اشیاء و مواد جهان هستی است. از نخستین مباحث پیرامون مفهوم تغییر در فلسفه یونان باستان، پارمنیدس مخالف سرسخت تغییر بود و آنرا کاملاً غیرممکن میدانست. اما رأی ارسطو غالب گشت و تا به امروز زیربنای فکری تغییر را تشکیل داده است.
مبحث «تغییر» از عمدهترین مباحث فلسفهی بریتانیا (فلسفهی انگلوساکسون) در سدهی نوزدهم است که بگونهای بنیادی با انسان مرتبط میباشد.
تغییر در مدنیّت (یا حکمت عملی) را عمدتاً معادل با «انقلاب» میدانند. اگرچه تغییر آهسته و غیرآنی را «اصلاحات» نامیدهاند. آلکسی دوتوکویل - اندیشمند سیاسی سدهی نوزدهم - میگوید، انقلاب بریدن از گذشته نیست، بازگشتی دگرباره به گذشتهای نفی شده است. بدین تعبیر، انقلاب هم تغییر است و هم تغییر نیست؛ اثبات توانایی تودهها به خودشان است.
شاید انسان، «این موجود بیبنیاد» (میشل فوکو) از اساس، خانه در تغییر و حرکت توأمان دارد که همهچیز را همچون خویشتن مینگرد.
