انسان در مقابل زبان
مسألهی زبان از عمدهترین مباحث فلسفهی تحلیلی حال حاضر اروپاست و پرسشهای کلیدی در این شاخه از دانش بشری، حول محور معنا-واژه مطرح شده است.
مارتین هایدگر - فیلسوف سدهی بیستم - میگوید: «زبانْ خانهی هستی است و انسان در آن سکنی میگزیند. متفکر و شاعر نگاهبانان این خانهاند.» به درستی زبان واسطهایست بین تفکر، ادراک و گفتار انسان و نمادیست برای منعکس کردن یافتهها و تفکرات خویش.
لودویگ ویتگنشتاین - فیلسوف سدهی بیستم - معتقد است که واژگان زبانی محصول اجتماع هستند و اگر قرار باشد انسان تجربیات درونی خود را با ادبیاتی شخصی، خصوصی و خودساخته بیان کند در خواهد یافت که قادر به این کار نیست. بنابراین بجای دنبال کردن معنای واژگان بهتر آن است تا کاربرد آنانرا در آنچه وی «بازیهای زبانی» مینامد بیابیم.
ژان بودریار - فیلسوف معاصر - میگوید، زندگی سراسر تظاهر است. تصور میکنم در این سراسر تظاهر که او نیز آنرا «فراواقعی» میخواند، زبان نقش و جایگاه خاصی دارد. بطور مثال میتوان به زبان عامه اشاره کرد که بقول برتراند راسل - فیلسوف سدهی بیستم - «یقین بیش از حد، ابهام و تناقض» در آن موج میزند و صد البته وظیفهی فلسفه، پالایش آن است. آنگاه شاید بشود که از زبان پلی به حقایق کشید.
زبان نیز زندان بزرگ انسان است؛ زندانی سرکشیده از مفاهیم متناقض که انسان را از دریافت حقایق باز میدارد.
