انسان در مقابل حقیقت
بنا بر منطق دکارتی که بنیاد اندیشهی نوین از آن مایه میگیرد، حقیقت آن چیزی است که عقل انسان به روشنی و تمایز تمام دریافت میکند. متفکرینی که در این مسیر اندیشه کردند - به وضوح، اسپینوزا و لایبنیتس - آنگاه چنین نتیجه گرفتهاند که حقیقت ثابت است و دائمی و تغییرناپذیر.
برخی معتقدند حقیقتْ مفرد است، یعنی یگانه و یکتاست اما برخی دیگر - عموم فلاسفهی قرون اخیر - باور دارند که حقیقتی در کار نیست و مجموعهای از حقایق در پس پردهی هستی جولان میدهند. از این دسته، برخی شناخت حقایق را منوط به آزمایش و تجربه میدانند و برخی دیگر درک آنان را به واسطهی کنکاش ذهنی صرفْ ممکن دانستهاند.
اما گروهی تأثیرگذار از فلاسفه نیز رسیدن به حقیقت(حقایق) را بکل ناممکن دانستهاند.
حقايق يا حقيقت (جمع يا مفرد) از آنجایی که اگر در قالب نسبیت پنداشته شوند، نمیتوانند جهانشمول باشند، بنابراین امر مطلق هستند. امانوئل کانت و ویلیام همیلتُن معتقدند که ذهن انسان قادر به درک و فهم امر مطلق نیست. چنانچه با این فلاسفهی تعقلی تأثیرگذار موافق باشیم، آنگاه باید بگوییم که نوع بشر هیچگاه قادر به درک حقایق عالم نخواهد بود.
برای نظام سرمایهداری که در تمامی عرصههای مفهومی جهان مدرن جولان داده است، حقیقت کالایی در عرض دیگر مواد مصرفی است و به جرأت میتوان گفت، تنها یک مارک (trademark) است که اسیر مصرفگرایی صرف شده است. باید به حال انسان این عصر گریست که حقایقش نیز در بازار تعیین میشوند.
