انسان متولد می­شود، بدون آنکه از احوالات خویش پیش از آن باخبر باشد که پیشینه­ای در تولد موجود است یا خیر.

تولد مکانیزم بقاء است که طبیعت به هر موجود زنده­ای ارایه می­دهد تا بدین وسیله نوع خود را حفظ کند. طبیعت برای تثبیت فرآیند تولّدْ مولدی (لذت برآمده از نیروی جنسی) را در غریزه­ی موجودات زنده قرار داده است تا در ناخودآگاه بفکر تداوم نسل خویش باشند.

تولد نماد موجودات جاندار است و عنصر بی­جان دارای تولد و مرگ نیست، بلکه دارای هستی و نیستی است. بقول هربرت اسپنسر - فیلسوف سده­ی نوزدهم - هرگاه روابط درونی اشیاء برگرفته از نیازهای بیرونی و مطیع آنها باشد، آن شیء جاندار است. شیء جاندار دارای تاریخ پیدایش است و صرفاً حادث نیست، بلکه متولد می­شود؛ و تولدْ نماد تغییر و تحول دایمی است.

آنچه پس از پیدایش دچار تغییر و تحول دمادم بشود و تکامل­پذیر باشد و در نهایت محکوم به فنای مادّی باشد، جاندار است و متولد می­شود.

تئودور آدورنو - فیلسوف سده­ی بیستم - می­گوید: «تنها معنای موجود، معنابخشی به امور پوچ و بی­معناست.» شاید تولد یکی از این امور بوده باشد که انسان در آن ایجاد معنی کرده است.