انسان در مقابل انتهاء
یونانیان باستان که به حق آغازکنندهی حکمت بودند و در باب همه چیز اندیشه کرده بودند، اعتقاد داشتند که هیچ چیز معدوم نمیشود و موجود هم نمیشود بلکه همه چیز دچار تغییر و تبدیل است. بدین ترتیب نمیتوان انتهایی بر ماده متصور بود. این اندیشه نتوانسته است بر تفکر اکثریت انسانها چیره گردد، بطوریکه از هر «پایان» واهمه دارند. شاید بدین علت باشد که، اندیشهی روح در آدمیان مطرح میگردد و قوّت میگیرد.
انتهاء (یا پایان) واژگانی انعطافپذیر و نسبی میباشند. در بدیها و سختیها به بزرگترین آرمان انسانها مبدل میشوند و در شادیها، برترین واهمه و هراس را شکل میدهند.
بقول پروتاگوراس - سوفسطایی یونان باستان - «میزان همه چیز، انسان است.» بدین معنی که همه چیز را با حواس خود میسنجد. چنین سنجشی انسان را وادار میکند تا در مقابل هرگونه انتهاء منفعل نماند و به نوعی در مقابل آن جبههگیری کند.
مرگ (به تعبیری انتهاء) برای انسان پایان امر طبیعی است، آنچنان که لایبنیتس - فیلسوف سدهی هفدهم - معتقد است، و شاید آغازی باشد بر امر غیرطبیعی (یا فراطبیعی).
ژان پل سارتر - فیلسوف سدهی بیستم - میگوید: «مرگ رویدادی است ناب، مثل تولد؛ مرگ از بیرون بر ما وارد میشود و ما را به چیزی بیرونی بدل میکند. در حقیقت، مرگ به هیچ وجه از تولد متمایز نمیشود، و یکسانی تولد و مرگ را بودن مینامیم.» آری، پایان انسان، پایان بودن اوست؛ چنانچه هگل - فیلسوف سدهی نوزدهم - معتقد است، مرگ فنای شخص و نمایش ناتوانی ماده است.
