عموم فلاسفه انسان را فاعل مختار می­شناسند که دارای اراده­ای آزاد است اما قدرتی محدود دارد. بقول هارتمان - فیلسوف سده­ی نوزدهم - موجودی که ذات خود را بشناسد، صاحب اراده است. انسانِ مدرن فاقد این موهبت است و خود را نمی­شناسد. این موجودِ دوران نسبیت­ها نیز دارای اراده­ای نسبی است.

نقش اراده در سده­ی نوزدهم در غرب و از زمانی که حقیقت انسانْ نه در بودنْ بلکه در شدن تعریف شد، برجسته گردید. فلاسفه از جمله شوپنهاور، به آن نظر افکندند و آنرا مهمترین و اصولی­ترین دارایی انسان دانستند.

چنانچه بر شوپنهاور اقتدا کرده باشیم، آنگاه، حقیقت تمام جهان، از جمله انسان، اراده بر عمل است. زمانی که فرد اراده می­کند، حقایق عالم از جمله درون-فردی بر او متصور می­شوند. بنابراین اراده مقدم است بر هر عمل انسانی.

بنا بر منطق شوپنهاوری، اراده، انعکاسی است از توانایی ذات مطلق که به انسان تسری داده شده است. اراده، همه­ی هستی است و فناناپذیر می­باشد.