در اطراف الموت و در ارتفاعات (واقع در استان قزوین) روستایی است کوچک بنام دینهرود که هیچ راه ارتباطی با شهرها و روستاهای اطرافش ندارد. اهالی این روستا اگر بخواهند به شهر بروند باید پای پیاده چند کیلومتر را در کوهستان گز کنند که میکنند، هر از گاهی، چنانچه نیاز ضروری در حیطهی جهان مدرن به مایحتاجی داشته باشند که اصولاً ندارند. چون در اکثر اوقات کاری به مدرنیته و کالاهایش ندارند؛ چیزی نبوده است که بخواهند و طبیعت به آنها نداده باشد. دمادم در عوالم سنتی خود سیر میکنند و زندگی را آنطور میگذرانند که اجداد من و شما. هر دو گذران زندگی را سخت نگرفتند. سبکبال زیستند و رفتند.
آنقدر حرف حساب بود که حیفم آمد در این زمانهای که غربی بودن (یا وانمود کردن به غربی بودن) مد روز شده است، آنرا برای شما بازگو نکرده باشم. مجید مددی در مقدمهای که بر ترجمهی پارسی خود: «از خودبیگانگی انسان مدرن» بر کتاب (the alienation of man; an interpretation based on Marx Tonnie) بقلم «فریتس پاپنهایم» (Fritz Pappenheim) نگاشته است چنین میگوید که:
«و این انسانِ دوپاره که با "دوری جستن و کنارهجویی و بیتفاوتی" تنها به خود میاندیشد و به بهای نابودی دیگری در پی نجات خویش است، محصول دنیای بحرانزدهای است که آنرا "تمدن غربی" مینامیم.»
کوتاهترین داستان کوتاهی که خواندم و به وجدم آوردم متعلق به رضا قیصریه است در مدخل «کافه نادری». جالب اینجاست که می بینم اصلاً کهنه شدنی نیست و هر بار میخوانمش از لذت آن کاسته نمیشود.
«کنار کارون جوانی سر خم کرده فلوت مینواخت، اما ناشیانه. آرام میرفت. یک آن ایستاد، به رهگذری که از کنارش میگذشت گفت: باید ببخشید، دستم ترکش خورده فلج است وگرنه بهتر میزدم.»
خوابی دیدم دیشب. خودِ خودش بود با آن چادرنماز گلی زیبا و همیشه نو. چادرنمازی که همواره عطر گرانقیمتی بر آن زده بودند. آن دخترانش که در آمریکا بودند برای دخترانی که در ایران داشت چیزها میفرستادند و آنها حواسشان به مادر بود... در خواب بودم ولی حس میکردم. آمده بود به خوابم. گفت «خوبی مادر؟» و صدایش لرزان بود درست مثل آخرین دفعه که دیدمش. فرو رفته بود در تخت بیمارستان و با صدایی لرزان میگفت «خوبی مادر؟ کی از فرنگ برگشتی؟»

یک چیزی مینویسم. تمام که شد از اول میخوانم. نه، قبول ندارم. پس خوب ننوشتم. خط میزنم. دوباره مینویسم. باز هم خط میزنم و دیگر چیزی نمینویسم. قلم را میگذارم روی میز و نگاهم میافتد به ساعتی که زول زده است به چشمانم. سه و نیم صبح است و بجز صدای حرکت ثانیهشمار دیگر صدایی در این شهر برهوت نیست. به خود میگویم ولش کن! توضیح نمیخواهد که. نقل قول را بنویس و خلاص. تنها آخرش میتوانی بپرسی تغییر کردهاند یا خیر؟ و بگذاری که خود قضاوت کنند.

- یکجا گفته بودم هر زندگی یک داستان است و هر داستان در نهایت حکایتیست از یک زندگی. یادت میآید؟ نه؟- راستش خودم هم یادم نمیآید کی و کجا بود که اینرا گفتم. مهم نیست. امروز مصداقش را پیدا کردم، دو-سه ماهی بود که بیخ گوشم رژه میرفت و عجبا اینکه بعد از این همه مدت میبایست مصداق سخنم را پیدا کنم. بگذریم! آدمها، مردمان ساده کوچه و بازار، همین که قدم بر میدارند داستان مینویسند. به جان عزیزت اذیت نمیکنم حقیقت را میگویم. باور کن! همین جوانی که گفتی میآید از کنار پلهبرقی رد شود پایش گیر میکند به یک گوشه با دو دست میخورد جلوی پای یک پیرزن زمین و با تمام زرنگی که در تجارت و معاشرت دارد، تنها وقت میکند بگوید «آخ!»، داستانی دارد برای خودش. آن پیرزن هم که یکباره میگوید «ننه مراقب باش» در حال بازی کردن زندگی است و به تعبیری راوی داستان زندگی خویش است، بدون اینکه بداند. اصلاً چرا این همه راه دور برویم؟ همین قربانی خودمان، یک پا برای خودش داستان است. حالا اگر از اهل محل بپرسی، یکی دو نفری که میشناسندش خواهند گفت «نخیر، هیچ هم داستان نیست» اما من از آنجا که در فضولی از آنها موفقتر عمل کردهام با دقت عمل و صحت گفتار در تاکیدی دفعی و انقلابی خواهم گفت «بله، خیلی هم داستان است! فشاری خدای ناکرده متحمل شدی میخواهم داستان او را زودتر از داستان تو روایت کنم؟» اینرا هم به آنها میگویم، هم به تو.