فهم فلسفه مشاء نیازمند تعلل و تأمل در ماوراءالطبیعه (متافیزیک) ابن سیناست. جلد یکم «الاشارات و تنبیهات» چکیدهی کاملی از متافیزیک سینایی ست. و در این حین، در نمط اول از جلد یکم مقدمات یا مبانی بنیادین آن metaphysics مطرح میگردد. هفت سخن بنیادین از آن فراز در ادامه میآید. فی الحال اگر در پی غور و بررسی در ادلهی مطرح شده میباشید بایست که به یک شرح و تفسیر از الاشارات و تنبیهات مراجعه کنید یا چنانچه بر ادبیات عرب و فلسفه اسلامی اشراف دارید میتوانید یکراست به اصل اثر الاشارات و تنبیهات رجوع کنید.
سخن یکم: هر جسم را دو جزء است: هیولا (ماده) و صورت.
سخن دوم: اجسام تقسیمپذیرند به اجزای نامتناهی. بنابراین هیولا (ماده) و صورت که خود به خود بهم پیوسته مینمایند پذیرای بینهایت قسمت میباشند.
سخن سوم: هر کمیتی که بر جسم طبیعی عارض گردد (جسم تعلیمی) حکم جسم طبیعی را دارا بوده و پذیرای قسمت وهمی تا بینهایت میباشد. سطح عارض بر جسم تعلیمی و خط عارض بر سطح نیز دارای همان حکم میباشند. جملگی امور پیوسته (مثل زمان و حرکت) که اجزاء آن یکباره موجود نمیباشند نیز چون جسم متصل واحد پذیرای قسمت وهمی تا بینهایت میباشند. پس همانگونه که سطوح و خطوط، اجزاء سطح و خط نبوده بلکه عارض بر پیشین خود میباشند، گذشته و حال و آینده نیز نمیتوانند اجزاء زمان در نگرش فلسفی باشند بلکه عارض بر پیشین خود و متصلاً زمان خواهند بود. چون بقای هر یک به فنای دیگری وابسته است.
فروع سخن: در نظر ابن سینا تحقق جسم تعلیمی آنقدر بدیهی و مبرهن است که او نیازی به اقامهی برهان در جهت اثبات آن نمیبیند.
سخن چهارم: بنابراین در هستی، یک هیولای پذیرای اتصال و انفصال با صورتهای گوناگون داریم. با هر تغییر صورت اما در همهی احوال، هیولا مشترک و به یک حال باقی خواهد ماند.
فروع سخن: مبرهن است که قسمت و تقسیمپذیری در مبنای وهمی مورد بررسی واقع میشود والا، فی المثل، اجسام بسیط را که در عالم نمیتوان تقسیم کرد که تقسیم ناپذیرند مگر به تقسیم وهمی. جسم بسیط را احتمال تقسیمپذیری و تجزیه شدن نمیباشد.
سخن پنجم: قانون اتصال و انفصال یا تقسیم و ترکیب وهمی بر مبنای برهان ترکیب جسم از دو جزء هیولا و صورت در تمامی اجسام، خواه مرکب یا بسیط، اثیری یا عنصری، دارای کلیت میباشد و در تمامی موارد جاری است.
فروع سخن: به واسطه طبیعت، آیا انفصال و اتصال میتواند بالفعل نباشد؟ خیر، صحیح نیست. به واسطه طبیعت انفصال و اتصال می تواند بالقوه نباشد چون در احوال جسم بسیط، واِلا بالفعلی تقسیم و ترکیبپذیری در اجسام را ابن سینا به گونهای مبرهن بالفعل میگیرد.
سخن ششم: تخلخل و تکاثف حقیقی علت نشاندهندهی وجود هیولاست بر اذهان ما. هرگاه حجم جسم زیاد گردد بدون آنکه جسم خارجی بدان وارد شده باشد مانند انبساط آب در اثر حرارت، گفته میشود که تخلخل حقیقی رخ داده است. چنانچه این افزایش حجم به واسطه جسم خارجی رخ نماید گفته میشود که تخلخل غیرحقیقی (مجازی) رخ داده است. به منطق مشابه هرگاه جسم بدون خارج شدن اجزایی از آن کاهش یابد، مثل انقباض جسم در اثر برودت، گفته میشود که تکاثف حقیقی رخ نموده است و اگر کاهش حجم در اثر خارج شدن اجزایی از جسم رخ نماید گفته میشود که تکاثف غیرحقیقی (مجازی) رخ داده است. مثال تخلخل مجازی میتوان پنبه زده شده را متذکر شد که به مجرد درون شدن هوا حجم مییابد. مثال تکاثف مجازی نیز میتوان خارج شدن هوا از لاستیک را متذکر شد. اثبات هیولا: هرگاه جسمی به واسطهی تخلخل و تکاثف حقیقی دگرگون شود در ماده تغییر حاصل نمیآید مگر در صورت و این همان هیولای اولی است که نه دارای مقدار معین بوده است و نه صورت جرمیّه خاص دارد.
سخن هفتم: هرگز شکل صورت از هیولا جدا نمیباشد. از آنجا که هر امتداد جسمانی متناهی میباشد و به فرض وجود لازمهی آن داشتن شکل است. پس هیولا را داشتن صورت جسمیه لازم است. بنابراین صورت و هیولا دچار عدم انفکاک میباشند.
فضیلت از دیدگاه کانت به معنی ادای تکلیف یا فعل مطابق تکلیف است بصورتی که نیّت فاعل تنها ادای تکلیف باشد و بس. پس فضیلت تکلیفمدار است و مطلق؛ بنابراین آنچنان که افلاطون و ارسطو معتقد بودند سعادتمدار و محدود در قالب نسبیت زمانه نیست. اخلاق کانتی جهانشمول است و جاودانه. فضیلت کانتی در اندیشه کردن کمال است که تحقق مییابد. تکلیف که از خواست و مسیر کمال ناشی شود آنگاه الزامآور نیز خواهد بود. هرآنچه تکلیف محدودتر باشد الزام آن گستردهتر خواهد بود و بلعکس هرآنچه تکلیف گستردهتر باشد از الزام محدودتر (ناقصتر) برخوردار خواهد بود. «نوع دوستی» و «دوست داشتن همسر» دو مثال بارز این ادعا هستند. در اولی تکلیف گستردهتر است لذا فاعل را به گونهای محدود ملزم به رعایت آن میدارد. اگر قرار باشد نوع دوستی انسان باعث شود که او تمامی ثروت و اندوختههای مادی را در جهت دیگران بکار بندد فنا میشود. از اینرو گفته میشود که در تکلیف کلان، الزام محدود حاکم میباشد. در مثال دوم بلعکس است. تکلیف در اینجا محدود است به یک نفر: همسر. بنابراین الزام گسترده و نامحدودی در کار است.
ناگفته نماند که کانت چون افلاطون، ارسطو و رواقیون شرط برپایی و برقراری سعادت برای آدمی را در فضیلت جستجو میکرد. بدین معنی که بدون دسترسی بر فضایل آدمی نمیتواند به سعادت دست یابد. منتها فضیلت کانتی برخلاف فضیلت افلاطونی آن نیست که خود سعادت باشد.
بسیار خوب، عصر افلاطون با عصر کانت متفاوت بود. در عصر افلاطونی، انسانِ حکیمِ شجاعِ خویشتندارِ عادلِ عفیف به خودی خود آنچنان اندوختهی مادی داشت تا از گرسنگی فنا نشود. در عصر کانت و پس از او تا به زمانهی ما این پنج فضیلت عام برای امرار معاش کافی نیست. میشود که آدمی انسانِ حکیمِ شجاعِ خویشتندارِ عادلِ عفیفی باشد اما ماهیانه آنچنان کم درآمد داشته باشد که نتواند در مبانی قرن بیست و یکم اصلاً زیست کند. اینجاست که کانت از سه سدهی قبل فریاد بر میآورد: ای جناب افلاطون! صرف دارایی فضایل دلیل سعادتمندی انسان نمیشود. اما میتوان که بدین وسیله به سعادت رسید.
***
پی نوشت: در گرهی کور! نوشتهام دربارهی اگزیستانس به اخص ژان پل سارتر و فولکیه و فیخته. این جناب فیخته به ظاهر پیرو اگزیستانسیال باشد و نمیدانستیم؟ فی الواقع اینها را میتوانید در اینجا بخوانید.
در تفکر مشرقی اصالت وجود به معنای «وجود اصیل است» میباشد که به عبارتی معادل با اعتباری بودن ماهیت است. از سه مکتب کلان فلسفه اسلامی، دو مکتب مشاء و حکمت متعالیه به اصالت وجود معتقد و حکمت اشراق شیخ سهروردی بر اصالت ماهیت پافشاری میکند. وجود که در حیث موجود بودن قائم بذات است بنابراین (بقول علامه طباطبایی) حتی از فرط واقعیت و وضوح برهان نیز نمیخواهد. ولی به هر جهت براهینی برای آن اقامه میشود:
دلیل الاول – ادلهی حاج ملاهادی سبزواری: عارفان و فیلسوفان همنظرند که وجود منبع هر خیر و شرفی است و آنرا بدیهی میدانند. ملاهادی سبزواری میفرمود اگر وجود اعتباری بود دیگر معنا نداشت که اعتبار منبع خیر و شرف باشد. بنابراین وجود اصیل است چون منبع خیر است. مثل این بود که گفته میشد خاصیت شیر خوراکی از بابت گاو است. شیر خوراکی اگر اعتبار خود را از گاو کسب میکرد آنگاه دیگر خاصیت آن از خودش نبود، فینفسه نبود. این درحالی است که وقتی گفته میشود شیر خاصیت دارد، خاصیت آنرا از خودش میدانند، نه از گاو. بنابراین شیر چنانچه اصیل نباشد نمیتواند خاصیت از خود داشته باشد.
دلیل الثانی – با استفاده از تفاوت موجود مابین دو قسم وجود (وجود خارجی / وجود ذهنی) میتوان به اصالت وجود رسید. اکثر فلاسفه شرق و غرب معتقدند ماهیت (یا ذات شیء) در خارج و ذهن یکی است. علم ما به اشیاء خارجی به واسطه ماهیت است. فی المثل ماهیت آتش در خارج و ذهن یکی است اما بین آنها اندک تفاوتی هست. میدانیم که جوهر اصیل دارای اثر است. اگر ماهیت اصیل بود پس میبایست دارای اثر هم باشد بنابراین به مجرد فکر کردن به آتش میبایست همانطور که در خارج میسوزاند در ذهن هم میسوزاند. میدانیم که چنین نیست پس ماهیت نمیتواند اصیل باشد، این تنها وجود است که اصالت دارد و ماهیت عارض آن است. نتیجه اینکه وجود خارجی دارای اثر است. آثار عارض بر وجود خارجی است. از جمله آثار آتش سوزاندن است. وجود ذهنی دارای آثار نیست.
دلیل الثالث – در علیّت، علت تقدم وجودی بر معلول دارد. وقتی گفته میشود آتش علت آتش دیگر است، آتش نخست علت مقدم و شدیدتر بر معلول است. از آنجایی که تشدید در ماهیت محال است چون ماهیت دارای شدّت و ضعف نیست. بنابراین اگر ماهیت اصیل باشد در هنگامی که یک ماهیت علت نوع دیگر است لازم میآید آتش اول مقدم باشد بر آتش دوم و اینگونه تشدید در ماهیت رخ میدهد که جایز نیست. وجود اصیل است و تشدید در وجود حادث میگردد. ماهیت تنها معتبر از وجود است.
دلیل الرابع – مراتب در حال شدن و پیدا کردن انواع مختلفی است منتهی حس ما درک نمیکند. مراتب شدید و ضعیف در اشیاء متفاوتند. همان تفاوتی که میان رنگ زرد و سبز است همان تفاوت میان سه لحظه قبل و این لحظه است. این مراتب غیرمتناهی هستند چون متصل میباشند. بینهایت نوع بین سبز و زرد است و بینهایت محال است که محصور بین حاضرین باشد. نتیجه اینکه ماهیت اصیل نیست. چون وجود است که حرکت میکند و مراتب دارد. اگر ماهیت اصیل باشد لازمه اش این است که بینهایت که محال است که محصور بین حاضرین باشد، محصور میشد.
دلیل الخامس – چگونه میشود که وجود اصیل نباشد درحالی که اشیاء به واسطه وجود از حالت تساوی خارج میشوند. همه اشیاء نسبت به وجود و عدم مساوی اند. به واسطه وجود از حالت تساوی خارج میشوند. پس وجود اصیل است.
دلیل السادس – اگر وجود اصیل نباشد هیچگاه وحدت حاصل نمیشود چرا که غیروجود (ماهیت) خواستگاه کثرت است. تکثر در عالم به مجرد ماهیت است. اگر ماهیت اصیل بود محال بود که بتوان مابین عسل و شیرینی وحدت قایل شد. عسل و شیرینی هر دو شیرین هستند. این وحدت وجودی است و نمیتواند ماهوی باشد چون وحدت ماهوی محال است. آنچه باعث ایجاد وحدت میشود وجود است. اگر وجود اصیل نباشد واجب الوجود (خداوند) با صفاتش واحد نمیبود.
نتیجه اینکه: واقعیت ماهیت به تبع وجود است.
***
پینوشت: البته این تمام براهین نبود. پرواضح است که مجال اینجا نمیگذارد مبحث را بسیار بیش از این گشود. اما در گرهی کور! نوشتهام آیا میتوان انسان را مرکز ثقل هستی دانست؟ شباهتی هم مابین گوته و شیخ صنعان میتوان بیان کرد. این هر دو را در اینجا بخوانید.
علامه طباطبایی در مبحث اصالت وجود و اثبات موجود بمثابه مشترک معنوی(1) می فرماید: «الوجود بمفهومه مشترک المعنوی یُحمل علی ما یُحمل علیه بمعنی واحد»(2) وجود بر هرچه که حمل شود یک لفظ است با یک معنی که اشتراک معنوی خوانده می شود و این مشترک بودن وجود "قریب من الاولیات"(3) می باشد. برای شکوفایی بحث و اینکه کلام منعقد شود با مثالی شروع کنیم:
خدا موجود است، انسان موجود است و سنگ موجود است.
محمول (موجود) در هر سه گزارهی متصل دارای اشتراک معنوی است چون آشکارا یک لفظ و یک معنی دارد. اما متکلمین در اینجا اشکال وارد کردهاند که: 1- وجود همواره مشترک لفظی است و بینهایت معنا دارد که بر هرچه حمل شود یک معنای خاص دارد، 2- وجود که مشترک لفظی است خارج از دو حالت نمی باشد: الف- در واجب به یک معنی و ب- در ممکنات به معانی دیگر میباشد.
فلسفه در مقام پاسخ
فلاسفه با برهان ادعا میکنند که وجود، مشترک معنوی است و لفظی نیست.
ادله در نفی ادعای یکم (وجود را بینهایت معناست): اول: لزوم ثبوت فایده در هلیات بسیطه(4): اگر وجود در بینهایت معنی باشد آنگاه در هلیات بسیطه معنای محصلی نخواهد داشت. وقتی میگوییم خدا موجود است یعنی خدا خداست یا وقتی میگوییم انسان موجود است یعنی انسان انسان است که این-همان گویی است. میدانیم که هلیات بسیطه پر از فایده است در صورتی که اگر بخواهد بیشمار معنی داشته باشد بیفایده خواهد بود. پس وجود، مشترک لفظی در بینهایت معنا نیست. ثانی: شک به موجود یا عدم شیء با علم بر ماهیت: گاهی ما علم بر ماهیت چیزی داریم. مثال: «فرشته جوهر تام مجرد است.» پس وجود به معنای همان ماهیت نیست. ثالث: شک به ماهیت شیء با علم به وجود: گاهی علم به وجود یک شیء داریم اما در ماهیتش شک میکنیم. مثال: بسیاری قبول دارند که فرشته وجود دارد اما بر سر ماهیت آن شک دارند. پس وجود غیر از ماهیت است.
بنابراین چون "وجود" غیر از ماهیت است و همان ماهیت نیست (نتایج ادلهی ثانی و ثالث) پس نمیتواند معانی بیشمار داشته باشد. پس "وجود" نمیتواند مشترک لفظی بر هر آنچه حمل میگردد باشد.
ادله در نفی ادعای دوم (وجود خارج از دو حالت نیست: در واجب به یک معنی و در ممکنات به معانی دیگر میباشد): در اینکه میگوییم خدا موجود است یا معنایی میفهمیم یا هیچ معنایی نمیفهمیم که تعبیر بر تعطیل عقل میباشد که دیگر بحثی روی آن نیست. اما میدانیم که از این گزاره معنایی درک میشود، حال هرکس تعبیری از آن در ذهن میپروراند. آن تعبیر یا مشترک است با معنایی از وجود که بر ممکنات (ممکن الوجودها) حمل میشود پس اشتراک معنوی است یا اینکه غیر از آن معناست که پس عدم است و اگر عدم باشد نفی وجود خدا (واجب الوجود) شده است که این هم نمیشود و باطل است. پس وجود مشترک معنوی است.
این تفسیر ما بود بر گفتار علامه اما حاج میرزا هادی سبزواری (رحمة الله) حواشی غنی بر نهایة الحکمة در چهار دلیل و یک برهان ارایه کردهاند که بابت ثقل سخن و اندک بودن مجال در این وادی معذور شدیم از ارایه آن.
نتیجه
فی الحال با دلیل و برهان مشخص شد که اشکال متکلمین وارد نبود بلکه عیان گردید که ایشان دچار مغلطهی آشکار «خلط بین مفهوم و مصداق» بودهاند. چنانچه به مثال ابتدای مبحث برگردیم متوجه میشویم که مصادیق وجود در خداوند، انسان و سنگ متفاوت است اما مفهوم وجود یکی است. اختلاف تنها در مصداق است و بس. و این نیز مقولهای بوده است که فلاسفه بویژه علامه طباطبایی در تعیین حدود و موازین اشتراک معنوی متذکر شدهاند. بنابراین وجود چون یک معنی و یک لفظ دارد و مانند هر مشترک معنوی دیگر مصادیقش متفاوت میباشد لذا آشکارا مشترک معنوی است بر هر آنچه حمل شود و این عین سخن علامه بود.
--------------------
اصطلاحات تخصصی:
1. ما در فلسفه دو نوع اشتراک داریم: (لفظی / معنوی) مشترک لفظی دارای یک لفظ اما معانی مختلف است، مثل: شیر ( آب / خوردنی / حیوان) اما مشترک معنوی یک لفظ و یک معنی اما مصادیق مختلف دارد، مثل: انسان؛ دارای یک لفظ و یک معنی است اما به تعداد انسانها نیز مصادیق متفاوت و کثیر دارد.
2. ترجمه: مفهوم وجود، مشترک معنوی است بر هرچه که حمل شود.
3. ترجمه: نزدیک به بدیهیات
4. هلیات بسیطه قضایایی میباشند که در آنها محمول گزاره "موجود" یا باعث فهم موضوع میگردد.